سرتیر
سلام ِ خنده هایت صبح ِ پامیر است نازی جان
لبانت توت های سرخ ِ پنجشیر است نازی جان
به جز صبحانه ی قیماقی ِ رخسارهای تو
دلم از هرچه خورده می شود، سیر است نازی جان
به غیر از دست های تو ... که بوی نان شب می داد
به دور گردنم هر چیز... شمشیر است نازی جان
***
دگر تا چند پیش چشم هایت چشمه ای باشم
و تو تا کی بگویی ... بعد از این دیر است نازی جان
...
و حتمن چند روزی بعد، می دانی که یک آدمبرای چشم هایت از سرش تیر است نازی جان
خر
من و تو خسته ز بختیم، او ز ما خسته است
و بدتر از من و تو، بخت او به ما بسته است
من و تو مثل پر ِ غچی شکار شده
که رقص کرده به هر سو ... که... باد هم مست است
من و تو آن دو بلند ِ «زن ِ زمین» استیم
که آسمان ِ خدا پیش قد ما پست است
چگونه فکر کنم؟ نازنین... جدایی... آه...
خدا به قدر ِ تقاضای ما تهی دست است؟
تو می روی ز پی ات میدوم، چه چاره کنیم؟
خدا همیشه خرش را به پای تو بسته است!
این غزل برای دستکاری بیشتر برداشته شد و نمی دانیم چه وقت باز خواهد گشت.
نوشته شده توسط نورالعین در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 15:30 |
بعد از نمیدانم، سپیدی سیاه تر
باید زنده ماند
تا سود ِ قرض ِ آفرینش را
به حساب ِ بانکی ِ خدا افزود
و
برای اینکه به روی سنگ ِ گورت بنویسی:
«انسان!
در من کژدمهای تشنه قرض خدا مینوشند
تو که از کنار ِ گورم به گور ِ دیگری میروی
بی سلامی و درودی
ادامه داشته باش
و دعایت را برای تکاندن ِ شانههای قرضدارت نگهدار.»
شاید میدانی:
« هیچ حیوانی را در آب نوشیدن نیازارید.»
زنده ماند باید
تا معصومانه لبخند زد هر روز
به شمشیرخندهایی که شهیدت نمیسازند
و نگریخت نامرد از زیر ِ بار ِ این دکاندار.
----------------------
پیشِ برت دو ناک... من و باغبانی ات
من گُشنه مانده ام که بماند جوانی ات
از جویبار باغ تو سیلاب خورده ام
تا صاف مانده سیبِ تنِ ارغوانی ات
سرخ اند تا که روشنی راه تو شوند
چشمان من - دو چشمه ی آتشفشانی ات-
حتا به جیبِ کودکیِ ام گریه میکنند
آثارِ چشم های ترِ باستانی ات
هرچند من سوال- سوالم! ... نگو جواب
یک حرف کم نه ساز، ز شیرین زبانی ات
نوشته شده توسط نورالعین در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 10:30 |
شاید که آبم یا علف در دیدگاه شب
مغزِ مرا خورده ست این گاو سیاه شب
مغزِ مرا خوردهست شاید هم غلط خورده ست
این مغزِ من بوده است، نی آن قرصِ ماه شب
هر روز از شامِ چکک تا زیر شب باران
از مرگِ روزم میگریزم در پناه شب
هر صبح بیرون میشوم روشن ز تاریکی
از یک اتاق مرده چون یک دلو چاه شب
امصبح مغزم را میانِ خویش پالیدم
زیتون
زیتون! خدا به نامِ تو سوگند خورده است
این ساده نیست، از چه دلت بند خورده است
این ساده نیست! از چه تنت، ای درخت من
با ساقههای صاعقه پیوند خورده است
این ساده نیست گرچه، ولی فکر میکنم
زنبور غصه از نگهت قند خورده است
این ساده نیست گرچه، ولی ساده، درد هم
یک عمر از لبانِ تو لبخند خورده است
این بختِ پست مثل خر گُشنه هر قدر
هر کس که برگهای ترا کند، خورده است.
---------------
کشاورز
دیگر سرت، هموزنِ اعصابت نمیآید
بسیار خرگوشی، ولی خوابت نمیآید
دیگر به مثلِ تشنهی افتاده در آتش
محتاجِ اشکت ماندهای... آبت نمیآید
دیگر شبیه یک مسافر، کفشِ صبرت هم
اندازهی اندوهِ جورابت نمیآید
سهمِ تو از بارانِ آرامش که کشاورز!
جز تخمِ کفترها به سیلابت نمیآید
شالی بکار این چشمهایم را که خشکت نیست
حالا که خون میآید و آبت نمیآید.
همانقدر که ترا دور میتوان نامید
اتاقِ خوابِ مرا گور میتوان نامید
کبوترانِ نگاهت نشستنی ...، افسوس-
که پلکهای ترا تور میتوان نامید
همانقدر که تو انگورِ سرخ میخندی
مرا به گردِ تو زنبور میتوان نامید
همانقدر که دو چشمِ تو کاسههای عسل-
بوّد، دو چشمِ مرا شور میتوان نامید
مرو برای خدا ...، داکتر! دلم می میر...
که گفت بی تو مرا جور میتوان نامید؟
مینا! که سالها شده ییلاق میروی
لاغر به قریه آمده و چاق میروی
مینا دلت نمیرود، آخر که گم شده...
با سینهی تکانده شده، قاق* میروی
بزهات میدوند، ولی تو نمیدوی
با اسب و با تیاق پدر، طاق میروی
هی، شیرچای قریهی ما را که میخورد
حالا دگر که شیر
و قیماق میروی؟
مینا دو ماه پیش که گل کرد دهکده
یعنی دگر جوانی قشلاق!! میروی...
نوشته شده توسط نورالعین در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 16:48 |
یک نژر از تهی یک شاخه صنوبر ژالم!
که شود نانِ غزل در نگهت تر ژالم!
یکدَمک!، تور نینداز، بمان بر دوشم
بنشینند دو غچی دو کبوتر ژالم!
یک نظر، یک بُزِ کافر شده من، گُشنه شده!
ابروانِ تو - دو تا دَرزه* پیمبر- ژالم!
یک نظر، گُم شده من، گُم شده چوپان در من
رفته از یادِ لبم مزهی شبدر ژالم!
ّقصهی مفت شده من، همه اش تکرار است
کمترک قصه بگو از منِِ دیگر... ظالم
*- درزه= بستهای از علف، یا گندم درو شده.
گوسپند
زندهگی گوسپندِ نازاییست که تو یک شامگاه میدوشی
پشتِ صبحی که نیست در پستانهای او صادقانه میکوشی
میشوی خسته باز لیک امید، آتشی میشود به لبهایت
میزنی، میکـَـنی و میچوشی، آنچه را که نداشت تا نوشی
گوسپندی که آب می نوشد، اشکهای ترا که گریه کنی
گوسپندی که می کند نشخوار، خندههای ترا به خاموشی
میچرد در میان گیسویت زندهگی را علفچری شدهيی
جای دندانهای یک نازا روی مویت شبیه روپوشی-
-می شود. بعد ها نمای خودت مثل یک پیرزن که پشتِ درخت-
-ها نشسته و گم شده حالا که دگر هیچ چی نمی نوشی
پدرت از پدر و بعد به تو و تو حالا برای بچهی خود
این یکی را گرسنه تر از غم، می گذاری به ارث...
نوشته شده توسط نورالعین در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 13:37 |
بیتو زبالهدانیِ دنیا... دو چشمِ من
خالی ز شهرداریِ دریا... دو چشمِ من
بیتو بهجای هر چه غزل...، قبر ساختند
- گور دو نسل، شاعر رسوا... - دو چشم من
شاید شبیه پنجرههای اتاقکام
مانده ز بعد رفتنِ تو وا... دو چشم من
زهرِ فراق، خانهی زنبور هم نکرد
سهمِ دو مار ساخته، ما را دو چشم من
نوشته شده توسط نورالعین در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 11:37 |
درباره وبلاگ
نام: نورالعین.
زادروز: 10/4/1367
نشانی برقی:snoorulainn@yahoo.com
شماره تلفن: 0093795657515
فهرست اصلی
پیوند ها
پالیز ادبی برگ نی
محمدکاظم کاظمی
شریف سعیدی
مجیب مهرداد
وحید بکتاش
پویامک
محمد یاسین نگاه
ذکی فاضل
ابراهیم امینی
پاییز، اما سبز
صبور صهیب
سهراب سیرت
زبیر هجران
دوهفته نامه ی کندز
تلنگری برای یک شروع خوب
ویژه ی گرامی
راعون عزیز
أقاي يوسفي
پخته پرانک
شايان فريور
جاوید سکندری
رفیقترین آزاد
سلطانی ارجمند
آروین پور
آقای هدف
فضل الله صداقت
نوشته های پیشین
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
طراح قالب
POWERED BY