همیشه خواهش بالاتر است از بینی
...کند قبول دعایت خدا به آمینی
چقدر زخم به - دیوارها! - ببخشیدم
سری به شانهی من کرده بود سنگینی
...
شکسته بود سر سایهام، به میگفت:
که «استخوان سرت را چرا نمیچینی»
دوباره رنج جدایی و چینی زهری
دوباره داد زند بر سرت چنین، چینی:
«فقط تو نیستی در جستجوی عزراییل
اجل کجاست؟ خودم مردهام نمیبینی؟»
***
برو چه موی خودت را دوباره بافتهای
نمانده اسب تو را اشتهای قمچینی.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 13:43 توسط نورالعین
|
باید برون بیارم قلبِ فسردهام را
هضم نمیتواند عشقی که خوردهام را
تو تشنهای هنوزم؟ خیر است نوشِ جانت
اشکم نمانده بردار، چشم فشردهام را
بدبخت هر قدر که میدیدیاش نمیمرد
امبار گور کردم، قلبِ نمردهام را
این گونه دیدنت را طاقت نمیتوانم
پُر کرده سنگِ چشمت، اطراف گُردهام را
یک عمر خندههایت، یک قطره اشک سرخاست
یکباره بایدم باخت، صد باره بردهام را.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 15:36 توسط نورالعین
|
مرا ندیده بغل کرده اید هیزم را
مرا بسوز، مرا - از تنِ خودت دُم - را
تو در قفس شدهای، لیک جال چادری ات
اسیر کرده ترا نه، تمام مردم را
صدای تو شده سیم نشست قمریها
نمیپراند گنجشککان گندم را.
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 14:35 توسط نورالعین
|